دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

سلام

این بار که می نویسم خیلی دلم گرفته ،حالا احساس می کنم یه چیزی رو گم کردم ،خیلی سخته اما باید باور کنم که اون رفته ،بعد از مدتها که دیدمش ،باورم نمی شد ،بغض گلومو گرفت اما اون خیلی ساده برخورد کرد ما دوران کودکی با هم دوست بودیم اما روزگار همه چیز رو با دستهای ظالمش رقم میزنه خیلی سخت، همیشه عاشقه دانشگاه بودم اما از زمانی که دانشگاه بهترین دوستم رو به گریه انداخت دیگه ازش متنفر شدم یه روز که رفتم به میترا سر بزنم بدون اجازه رفتم تو اتاق بد ذات یه دفعه خشکم زد مادرش نشسته بود و عکسه پسرش رو می بوسید و گریه می کرد خیلی خجالت کشیدم بد ذات سالهای سختی رو پشت سر گذاشت ، زمانی هم که پدرش تردش کرد از اینجا رفت و روی پای خودش ایستاد ،

امروز دیگه نیستش ،میترا گفت برای همیشه رفت و راحت شد اون ماله دنیای ما نبود . خیلی ها دوسش داشتن اما هیچ وقت جرات نکردن بگن . امیدوارم هر جا که هست موفق بشه

پریروز که خونشون بودم بازم رفتم تو اتاقش تمام وسایلش رو پست آورده بود البته چنتا کارتن باز نشده هم بود ،میترا داشت سعی می کرد اتاق رو مرطب کنه  اونجا پر کتابه  ، یه حافظ بزرگ هم داره که من عاشقشم ،وقتی لای کتاب رو باز کردم  بیت هایی رو دیدم که با مداد کنارشون علامت زده بود خیلی دلم می خواست کتاب رو با خودم بردارم اما نمی شد ،چنتا از بیت ها رو نوشتم که براتون بزارم تو پست

جاش خیلی خالیه ، دیگه کسی غر نمی زنه ،دیگه کسی ایراد نمی گیره ، دوستاش هم فهمیدن که اون دیگه نیست ، حتی یادی هم ازش نمی کنن ، من برای دله خودم می نویسم ،برای سالهای بعد که دوباره این مطالب رو بخونم و یادم بیفته که چقدر عاشق اون شخصیت بودم .

----------------------------------------------------------

انکس است اهل بشارت که اشارت داند      نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج           فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟

----------------------------------------------------

می بده تا دهمت اگهی از سر قضا         که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد          یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

-----------------------------------------------------

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست      در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست     در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است        ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

-----------------------------------------------------

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد       مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهاد کش فریاد       که کرد افسون و نیرنگش ، ملول از جان شیرینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست ،‌حاکم اوست        حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

-------------------------------------------------------

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند             آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ؟

حافظ دوام وصل میسر نمی شود         شاهان کم التفات به حال گدا کنند

********************************************

این کتاب پر از خاطره بود  یه گوشه هایی تاریخ زده بود و کنار بعضی از بیت ها حروف انگلیسی ، خیلی سعی کردم سر در بیارم اما نشد

این پست خیلی طولانی شد ،اما دلم می خواد همه دوستاش یه بار دیگه اینجا کامنت بزارن

منم قول می دم دیگه اینجا رو به روز نکنم  تا اگه یه روز بد ذات سر زد بدونه که ما به یادش بودیم

خدا نگهدار همتون ((پرستو))

چهارم شهریور ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

خبر آمد خبری در راه است

سلام سلام

خدایی خیلی بی معرفتین من چه هیزم تری بهتون فروختم که به من سر نمی زنید ؟ به این می گن معرفت ؟ باشه باشه .... قهرعصبانیقهر

از این مسائل که بگذریم این روزا بازاره شایعه داغه داغه ...نیشخندنیشخند از یه منبع موثق شنیدم که بد ذات از ایران خارج شده یا داره میشه درست نمی دونم یکی از بستگان نزدیکش گفت که خونش رو هم فروخته ..میبینید به خدا ؟ مردم کلاهبرداری می کنن و فرار می کنن حالا من نمی دونم این بد ذات چی کار کرده که داره فرار می کنه البته نه اینکه نمی دونم ... می دونم اما دلم می خواد شایعه کنم که بد ذات تحت پیگرده پلیسه ..نیشخندنیشخند.. البته اونم باز از کسی شنیدم

اصلا به من چه که پشت سر مردم حرف بزنم

خوب وللش ... بد ذات هر کاری کرده من قول می دم براش کمپوت ببرم تو زندان شما هم کمکهای مردمیتون رو به آدرس من بفرستیننیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

اما داستان این دفعه ...نیشخند

-------------------------------------

مشکلات زندگی

-------------------------------------

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت :  من هم بدون وزن کردن نمی­دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی­افتد .
استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می­افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می­گیرد.
 حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست­تان بی­حس می­شود .عضلات به شدت تحت فشار قرار می­گیرند و فلج می­شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده­است ؟
شاگردان جواب دادند : نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می­شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آن­ها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آن­ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .
اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی­تری به آن­ها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه­شان دارید ، فلج­تان می­کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم­تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آن­ها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی­گیرید ، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می­­شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می­آید ، برآیید!

خوب خودمونیم من خیلی اکتیو شدم از این به بعد شایعات روز رو هم براتون می زارم تعجبنیشخند

با تشکر پرنده آتش

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٦ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

شیطانازدواج اهو با الاغ

 آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسید : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟ الاغ گفت: واسه اینکه من خرم. حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد. نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید. نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

---------------------------------------------------------

بد ذات مفقود شده از یابنده درخواست می کنم آن را به نزدیک ترین صندوق پستی بیندازد

---------------------------------------------------------

این داستان بوی بد ذات رو می ده گریه آخرین باری که با هاش صحبت کردم (البته من صحبت می کردم اون قر می زد) این داستانه بی مزه و بی ربط رو فرستادسبز گفت که اگه خواستم آپ کنم تا دیگه مجبور نباشم به شغل شریف دزدی بپردازم نیشخند من هم به چند دلیل این کارو کردم ۱- دله بد ذات نشکنه ۲- دیدم شما همش می یاین اینجا مطالب با حاله منو می خونید و شاید براتون تکراری بشه به خاطر همین گفتم یه مطلب بی مزه هم بزارم که تنوع داشته باشه ۳- دزدی خیلی سخت شده  نیشخندنیشخندنیشخند از این حرفا گذشته هرکی از بد ذات خبر داره یا اونو دید فورا به ۱۱۰ زنگ بزنه به من زنگ بزن آخه حتما این بد ذات یه خلافی کرده که پیداش نیست آدم اگه آدم باشه که الکی غیبش نمی زنه عینک

راستی یه چیزی گیر آوردم توپ نیشخندنیشخندنیشخند یه عکس از بد ذات دادم یکی روش کار کنه یه کم خنده دار تر که شد تو پست بعدی می زارم تو بلاگ به شرطی که نشون بدید پایه هستید

اگه تو این پست ظرف ۵ روز ۸۰ کامنت داشتم حتما در روز ششم عکس بد ذات رو آپلود می کنم نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

قیمت معجزه

 

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟، دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟، دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقطمعجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهممعجزه بخرم قیمتش چقدر است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من ازکـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟، دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مد لبخندی زد وگفت:آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردایآن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار .

--------------------------------------------

لطفا در باره حاصل عرق جبین من نظر بدهید

--------------------------------------------

سلام سلام

وای این بار کلی به خودم زحمت دادم و رفتم براتون یه داستان دزدیدمآخ اون بد ذات ***خورخنثی هم نشسته اونجا کمک نمی کنه

مردم عوض شدن این دفعه تو بلاگشون سگ بسته بودنتعجب که من نتونم مطلب بدزدم !!! اما هنوز منو نشناختن عینک

خلاصه اینکه پریروز مرد (یعنی روز مرد که ۲ روز پیش بود ) خیلی مبارک باشهنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

دلم خنک شد !!! حتی یه کامنت تبریک هم نداشتیم میبینی بد ذات جان ؟؟؟ برو حالشو ببر نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

توجه توجه !!! دوستان عزیز برای رفاه حال خودتان هر شب قبل از ساعت ۹ اشغال هایتان را ... نه نه !!! قبل از ساعت ۹ به ما سر بزنید نیشخند

با تشکر فراوان *****پرنده آتش*****

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

رفیق من

رفیق من ،سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جونیام نشونی

پیر شدم ، پیر تو ای جونی

تنهایِ بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

-----------------------------------------------------

 

 

من با زخم زبونها رفیقم

مرهم بزار با حرفات رو زخمه عمیقم

با توام که داری به گریم می خندی

کاش می شد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوسه شومه

عزیزم کار دل، نباشی، تمومه

----------------------------------------

سلام پرستو خانم
میبینم که نتونستی جلو خودتو بگیری و سه سوت خودتو معرفی کردی آفرین به این می گن انسان متعهد...
ثانیا به جای اینکه راه بیفتی تو بلاگ ها و پشت سر من غیبت کنی بشین فکر کن و بلاگ رو به روز کن که مجبور نباشی دست آخر دست به دامن حافظ و گلرویی و غیره بشی... دوستان من تمام این اشعار رو خوندن ... حالا چون اسم مستعارت رو پرنده گذاشتی قرار نیست هر شعری اسم پرتده توشه رو بزاری تو بلاگ ...
تعارف نکن ... فردا هم بیا گنجشکک اشی مشی رو بنویس ... جدی می گم
این چغل دوست داره ...

سلام دوستان شرمنده بدون توضیح من یه مدتی نمی تونم آپ کنم اما دوست عزیزیم زحمت این کارو می کشه ... امیدوارم تنهاش نذارین ..... برای من هم دعا کنید ....

(بد ذات)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
درباره وبلاگ

نویسندگان

پیوند روزانه
آرشيو پيوند روزانه
امکانات


bad21

bad21

http://bad21.persianblog.ir

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog